Archive for فوریه, 2009

همه مسؤولید

یک خبر کوتاه:
بعد از خود سوزی محمدرضا کلاورزانی مقدم جلو مجلس شورای اسلامی، در روز 26 بهمن، تعدادی کپسول آتش نشانی در مقابل درب شمالی مجلس نصب شد. (+)

—————
پ.ن:
1. به احتمال قوی، خودسوزی ها ادامه خواهد داشت.
2. لطفا کسانی که قصد خودسوزی دارند در جلو سایر دربهای مجلس اقدام به این کار کنند.
3. تشکر از مجلس خدمت گذار!
4. آقایان احمدی نژاد، هاشمی شاهرودی، کروبی، هاشمی رفسنجانی، خاتمی، میرحسین موسوی، لاریجانی، وزیر کار، وزیر رفاه، سایر وزرا و معاونان وزرا در همه دوره ها، نمایندگان مجلس در همه دوره ها  و… همه شما در این قضیه مسؤولید.

4 comments فوریه 18, 2009

سوت می کشد!

تو را در کار انجام شده قرار می دهد. کاری که شاید خلاف قانون هم باشد. دلت می سوزد. برای حلّ مشکلش سه ساعت تمام یا سر پا ایستاده ای و یا رانندگی کرده ای. آخر کار که مشکل دارد حل می شود، با چند جمله نابجا به یک افسر، مشکل را دوبرابر می کند. دوباره شروع می کنی. ولی به جای تشکر، زخم زبان می زند که تو این قدر قانونمندی! کشور همه اش روی هواست! بعد شروع می کند به تهمت های همیشگی به همه! از رییس جمهور گرفته تا کارمندها و نظامی ها و بازاری ها و مهندسان و روحانیون و غیره. وقتی می گویی بی قانونی را فی الجمله می پذیری ولی تهمت را هرگز، تند می شود که یعنی تو کشور را آباد و مثل گل و بلبل می دانی؟! اینجاست که سختی روی پا ایستادن چند ساعته را فراموش می کنی و سرت سوت می کشد!

4 comments فوریه 15, 2009

صحنه هایی از شهر ما

1. قم، فلکه شهدا(صفائیه):
هنوز پلیس احساس سنگینی ترافیک به اش دست نداده است. اتومبیل ها دنبال میان بر برای رد کردن گره ترافیکی هستند. آن ها که می توانند بیشتر گاز می دهند. در نقطه تقاطع صفاییه با بلوار نماز، چند اتومبیل در حال حرکت به سمت پل بلوار امین، بین ترافیک متوقف شده اند، چند اتومبیل پس از آنها می خواهند به بلوار نماز بروند، بعد از آنها هم حالت هندسی زیبایی از تداخل اتومبیل ها ایجاد شده است که خود راننده ها هیچ لذّتی از آن نمی برند. فقط صدای بوق می آید و اعصاب خردی های بعدی. چراغ چشمک زن، همچنان چشمک می زند.
2. قم، میدان شهید مطهری، بی نظم ترین میدان دنیا، شاید:
چراغ سمت خیابان امام موسی صدر، سبز می شود. چند اتومبیل که از چراغ زرد آن طرف عقب مانده اند، هنوز وسط خیابان هستند. چند تایی هم در یک چشم به هم زدن به آنها می پیوندند. اتومبیل ها و موتورسیکلت های این طرفی هم تخته گاز می تازند. مسافرکش های سواری که در سمت راست فلکه، مسافر سوار کرده اند، خود را سمت چپ می کشند و خط حرکت اتومبیل ها را قطع می کنند. صدای بوق ها در می آید. کمی عقب تر، دو تا اتوبوس واحد که از چهارراه غفاری به جمع اتومبیل ها پیوسته اند، از سمت چپ به راست تمایل پیدا کرده اند و سدّی آهنین برای عقب تری ها ایجاد کرده اند. ضربدری درست شده که نگو و نپرس. یک قفل تمام عیار. جلو، درگیری اتومبیلهای متخلف چراغ قرمزی و چراغ سبزی های چهارنعله تاز، میانه، دعوای مسافرکش های راست به چپ با بقیه و در انتها، تصادم آنهایی که تازه به چراغ سبز رسیده اند با اتوبوس ها و تاکسی های چپ به راست. تا بیاید گره کمی شل شود، چراغ قرمز می شود. البته اتوبوس ها و مسافرکش ها که مشکلی ندارند و به مسیرشان می رسند. پلیس راهنمایی دارد برای رفیقش خاطره تعریف می کند! (ادامه…)

4 comments فوریه 11, 2009

نسل جدید و انقلاب نسل قدیم

بسیاری از ما با انقلاب بزرگ شده ایم. خوبیها و بدیهای آن را دیده ایم. رنجها و شیرینی هایش را چشیده ایم. خبرهای خوشحال کننده و ناراحت کننده آن را حس کرده ایم. بزرگترها خود انقلاب را به یاد دارند و ما ثمره ی انقلاب را. تمام حسهای کودکانه ی ما آمیخته با این تحفه ای است که نسل گذشته به ما سپرده است. چیزی که حاصل دسترنج یک نسل است.
وقتی سخن از خوبیهای این انقلاب می شود، خوشحال می شویم که پدرانمان چنان قهرمانانه با ابزار قدرتمند ایمان در دستهای خالی، در مقابل یک دیکتاتوری که تکیه به غول های غرب و شرق داشت، ایستادند و نابودش کردند. وقتی هم سخن از نقصها و معایب این انقلاب می شود گله می کنیم که چرا کالایی پر اشکال و ناقص به ما داده اند. وقتی انقلاب را با گذشته ای که از زبان تاریخ شنیده ایم، مقایسه می کنیم، وقتی سخن نسل گذشته را از راحتی ها و ناراحتی های قبل از انقلاب می شنویم، همیشه این سؤال اذیتمان می کند که چرا این انقلاب مثبتهای قبل از آن را ندارد و البته گاهی هم فراموش می کنیم که بسیاری از منفی های آن را هم ندارد.
اما میان این خاطره های حفظ شده و فراموش شده، معمولا یک چیز را یادمان می رود. یادمان می رود که انقلاب یک کالای لوکس نیست. یک کادوی سورپرایز نیست. یک اتومبیل تمام اتوماتیک نیست. انقلاب یک زیربناست. یک زمین خالی که از دشمن پس گرفته ایم. این زمین خالی را نسل گذشته گرفت و نافرمی سابقش را یکنواخت کرد و شالوده ساختی مبارک و موزون را بر آن گماشت. حال این من و تو  و همه ی نسلهای بعد هستیم که باید این ساخت را به پایان رسانیم. ما هستیم که باید آن را به نسل بعدی بسپاریم و از فرصتی که به ما داده اند، خوب استفاده کنیم.
ما گاهی فراموش می کنیم که عیبهای انقلاب، به انقلاب بر نمی گردد و به سازندگان آن بر می گردد. به کسانی که اکنون دارند آن را پرورش می دهند و می آرایند. اگر سازنده نقص داشته باشد، تقصیر سازه چیست؟ و سازندگان این انقلاب “ما” هستیم. انقلاب پیش ساخت به ما نرسیده است که توقع نابجا از آن داشته باشیم.
اگر گرانی هست، اگر بی عدالتی هست، اگر توسعه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی نیست یا کم است، اگر… اگر…، همه و همه به این دلیل است که ما نتوانسته ایم، آن را آباد کنیم. اگر هم چیزی در این انقلاب هست، که هست، به این دلیل است که سازندگانش، آن را خوب ساخته اند. اگر پیشرفتهای غافل کننده هست، اگر آزادی های سیاسی هست، اگر درخشش های علمی هست، اگر نام آوری های روز افزون هست، اگر…اگر…همه و همه به این علت است که گذشتگان و “ما” در این زمینه ها کار کرده ایم. پس انقلاب مجموعه ای است تاریخی که من و تو “ما” هم جزو آنیم. نقصهای آن، نقص “ما” و کمالاتش، کمال “ما” است.
اگر قوانین خوب در کشور به تصویب رسیده و اجرا شده است، چون ما قانونگذاران و مجریان خوبی انتخاب کرده ایم و اگر قوانین ناقص و منفی و قوانین اجرا نشده هم هست، چون من و شما در انتخاب ها دقت کافی نداشته ایم. و یا چون “ما” آنرا اجرا نکرده ایم. اینجاست که یاد سخن آن معمار پیر می افتیم که سفارش می کرد این انقلاب را به نا اهلان نسپاریم. و اکنون او و دیگر شهیدان و گذشتگان این انقلاب، ما را می نگرند که چگونه از عهده مسؤولیتمان بر می آییم. چگونه این بنا را می سازیم و چگونه مدیریت می کنیم و چگونه به نسل آینده می دهیم.
و روزی “ما” هم باید همچون آنان، نظاره گر نسلی باشیم که تربیت کرده ایم و انقلاب را به آنها داده ایم. تا آنها چگونه باشند!
و در پایان سخن، شخصی گله می کرد که جشنهای امسال دهه فجر، دولتی شده است. قبول کردم و فکرم را مشغول کرده بود و تا امروز آزارم می داد. ولی امروز دیگر نگران نیستم. چون می دانم که فردا روز جشن ملّی ماست. جشنی که کاملا مردمی است. آنها که غافلند یا تغافل می کنند، می پندارند که دولت، یا درختهای دولتی! یا اجباری های دولتی! فردا این جشن را به پا می دارند. ولی من و تو ، “ما” که جزو این انقلابیم و در آن زندگی می کنیم، خوب می دانیم که ما هستیم که می رویم. ما، که گاه گله می کنیم و گاه افتخار، گاه کوتاهی می کنیم و گاه افتخار آفرینی، گاه فراموش می کنیم و گاه پاس می داریم. ما که اختلاف سلیقه داریم. ما که احزاب مختلفی را دوست داریم. ما که بعضی هایمان بعضی دیگر را به کوتاهی متهم و سرزنش و محکوم می کنیم. همین “ما” هستیم که انقلاب را از خود و خود را از انقلاب می دانیم. می دانیم که دیگران برایمان کار نمی کنند و هر جا ادعای کار کردن داشته اند، از ما کار کشیده اند برای خود.
“ما” هستیم. ملّت سرافراز ایران، با هر دین و مذهب و گرایش علمی و سیاسی و اجتماعی. ما هستیم که فردا را جشن خواهیم گرفت. به کوری چشم آنان که نمی بینند!

1 comment فوریه 9, 2009

سرگردان های دیروز…مدعیان امروز

گاهی برخی می پرسند چرا فلانی تا دیروز تفکرات چنانی داشت و امروز تفکرات چنینی؟ یا چرا فلان آقا تا دیروز چنان فتوا می داد ولی امروز چنین؟ یا چرا تا دیروز پزشکان درباره فلان بیماری چنان می گفتند ولی الآن چنین؟
این بدیهی است که ما انسانیم و محدود در چهار بُعد که یکی از مهمترینش زمان است. نتیجه ی این گزاره جز این نیست که در ادراک واقعیتهای جهان ممکن است به خطا برویم و در آینده بفهمیم که اشتباه کرده ایم.
اندیشمند متعهد و آزاده کسی است که غلط بودن افکار گذشته اش را می پذیرد. کسی که با صراحت بگوید اشتباه کردم، انسان بزرگی است. اعتراف به خطا و جهل، نصف دانش است.
گاهی انسان از روی دانش و بینش ناقص، جهت گیری های غلطی در زمینه های علمی، سیاسی و غیره می گیرد که ممکن است به نتایج بدی هم منجر شود. این به خودی خود اشکالی ندارد و لازمه ی طبیعت بشر است. تا اینجا را داشته باشید.
حال کسی را تصور کنید که بعد از مدّتی فهمید که اشتباه کرده است. و فرض کنید این انسان، از طرفی دارای وجاهت سیاسی یا علمی است و از طرفی اعلام نکردن موضع غلط گذشته، مشکلاتی دیگر بیافریند. آیا او می تواند به بهانه ی اینکه ممکن است وجاهتش را از دست بدهد و شخصیتش خرد شود، بر موضع قبلی خود پای فشاری کند؟ قطعا اگر چنین شود، پاردوکسی در فرد به وجود می آید از انسانی متعالی و وجیه و انسانی پست و بی رحم. پارادوکسی که در آینده گریبان گیر او خواهد شد.
اگر هم با حیلت اندیشی از گذشت زمان و غفلت و فراموشی مردم استفاده کند و نظر جدیدش را اعمال کند، بدون اینکه آن گذشته را انکار نماید، باز از این جهت دچار تضاد است که گذشته را به باد فراموشی سپرده است. یعنی از طرفی ادعای صراحت نظر و صداقت دارد و از طرفی از نمایش گذشته اش، فرار می کند.
با این مقدمات بیایید به گذشته ی برخی نگاه کنیم. نمی خواهم اشاره به طیف یا فرد خاصی داشته باشم. مصادیقش را خودتان بیابید. خصوصیت این افراد این گونه است. اینها بدون اینکه گذشته ی خود را انکار کنند و از آن تبری بجویند، سیاستی کاملا در تضاد با آن پیش گرفته اند. این افراد که بجای پذیرش گذشته ی خود که از دید فعلی شان غلط است، آن را مخفی می کنند. هیچ جا بروزش نمی دهند و اگر کسی به این گذشته اشاره کند، فقط به این جمله بسنده می کنند که: « انسان باید مرد زمان خودش باشد.» ولی در جایی دیگر و جاهایی دیگر، کاملا به گذشته ی خود افتخار می کنند و معتقدند در آن شرایط بهترین تصمیم ها را گرفته اند و بهترین نظرات را داشته اند. این که انسان در هر زمانی به وظیفه اش عمل کند خوب است. ولی این که موضعگیری گذشته درست بوده و موضعگیری حالا هم درست است، پارادوکسی دیگر است. یعنی این فرد، بجای اینکه تبیین کند که ما در آن شرایط به جهت نقص بینش و دانش، دچار اشتباه شدیم و این برای ما و هر کسی دیگر طبیعی بود، صرفا جهت اینکه متهم به نقص علمی نشوند، به این جمله ی دو پهلو و مغالطی اکتفا می کنند که: « ما فرزند زمان خود هستیم.» حال از این آقایان باید پرسید، آیا منظورتان این است که اگر با علمیت و تجربه ی فعلی، همان اتفاق در همان شرایط پیش می آمد، همان نظر را داشتید؟ مسلما جوابشان مثبت نخواهد بود. چون با نظر و موضعگیری فعلی آنها ناسازگار است. از طرفی نمی خواهند متهم ـ بلکه محکوم ـ به نقص علمی در گذشته شوند. و از طرفی، نظر فعلی آنها چیزی غیر از گذشته است. اینها باید به یکی از سه ضلع مثلث واقعیت تن دهند. ولی از هر سه فرار ناشیانه می کنند. به نظر می رسد، باید اسم این فرایند را «پوپولیسم مضمر» یا «عوامفریبی پیچیده» گذارد. چرا که این گروه، هدفی غیر از جلوه گری برای عوام ندارند. اینها راهی برای دور زدن خواص نخواهند یافت و از همین نقطه ضعف، تیر می خورند. ولی با این کارشان، تنها عوام را برای مدتی ـ لا اقل تا وقتی که خواص به آنها اعتراض نکرده اند ـ فریب خواهند داد.
نیاز به پیش بینی در مورد اینها نیست. خود به دست خود هلاک خواهند شد. مگر اینکه راه رفته را بازگردند و به مسیر صحیح در آیند.
بگذارید چند مثال کلی بزنم؛ کسانی که در گذشته برخورد کاملا تهاجمی با مخالف داشته اند و فریاد مرگ بر سر او خالی می کردند و امروز سخن از گفتگو می زنند و بر مخالفشان درود می فرستند، کسانی که حکم به بطلان نماز غیر همفکرانشان می دادند و امروز آنها را می پرستند. کسانی که از قاتلان حقیقت دفاع می کردند و امروز آنها را دیوانه و ابله می دانند. کسانی که تا دیروز با تمام قوا علیه دین کار می کردند و امروز به اسم دین معروف شده اند. کسانی که تا دیروز هر گونه مخالفت با خود را تخریب می دانستند و امروز مخالف دیگران اند. کسانی که تا دیروز منقصه به روش و منش اولیای دین و بزرگان علم و خرد وارد می کردند و امروز خود را منتسب به آنها و بلکه یگانه رهرو آنها می پندارند. اینها همان ها هستند!

Add comment فوریه 9, 2009

خرافه…چرخ خیاطی…5 تومانی

چند جمله:
1. در وبلاگ تارنما اورانیوم وجود ندارد. بخصوص از نوع غنی شده!
2. در چرخ خیاطی مارشال هم اورانیوم وجود ندارد. چه مارشال ملی چه غیر ملی!
3. در سکه 5 تومانی زرد رنگ هم نه اورانیوم هست و نه طلا. تازه اگر باشد آلیاژ است و آنها که با شیمی آشنا هستند، می دانند که نمی توان به این راحتی آلیاژ را تجزیه کرد.
4. در وبلاگ تارنما، سکه 5 تومانی هم پیدا نمی شود!
5. نه سکه 5 تومانی 5000 تومان می ارزد و نه چرخ خیاطی مارشال، 100میلیون ارزش دارد.
پس:
1. خواهش می کنم دیگر این دو واژه را سرچ نکنید که آن ور آبی ها به من و شما می خندند!
2. اگر هم سرچ کردید، از این طریق به وبلاگ من سر نزنید که یافت نمی شود و فقط موجب تشویش ذهن و پریشانی نویسنده وبلاگ است.
3. خرافه باوری هم حدی دارد. برادر و خواهر من!
4. مطمئن باشید این شایعات کار یک عده سودجو است. فقط برای خالی کردن جیب یک عده بیچاره محتاج! عقلتان را به این ارزانی نفروشید!

amar

amar2

5 comments فوریه 8, 2009

دقت کودکانه

مرد کنار خیابان ایستاده بود. کودکی به طرف او آمد و گفت: «آقا! میخوام برم اون ور خیابون. میشه کمکم کنید؟»
مرد لبخندی زد و با کودک همراه شد. به سواره رو رسیدند و کم کم نیمی از خیابان را طی کردند. به وسط خیابان نزدیک می شدند که کودک با دستش به پای مرد زد و گفت: «آقا! آقا! میشه برگردیم؟» و با اصرار لباس مرد را طرف عقب کشید.
خیابان شلوغ بود. ولی مرد چاره ای ندید. همراه کودک به همان طرف خیابان برگشت و با تعجب پرسید:« چی شده کوچولو؟ مگه نمی خواستی بری اون ور خیابون؟!»
کودک سریع جواب داد: « چرا آقا! ولی مامانم گفته، اگه خواستی بری اون ور خیابون، به یه آقا بگو دستتو بگیره و ردت کنه. ولی شما که دست منو نگرفته بودی. باید دستمو بگیری بعد از خیابون رد شیم!»
مرد خنده ای کرد و گفت:« آره کوچولو! مامانت درست گفته.»
بعد، دست کودک را گرفت و او را از خیابان رد کرد.

2 comments فوریه 6, 2009


نوشته‌های تازه

بایگانی

1روزانه ها

متفرقه

انتخابات

بیشتر...

خوراک

خبرگزاری ها

دیگران

سایتهای منتخب

غزه

برگه‌ها

برترین مطالب

دیدگاه‌های تازه

اطلاعات

RSS خوراک وبلاگ

آمار

دسته‌ها

 

فوریه 2009
ش ی د س چ پ ج
« ژانویه   مارچ »
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28  

PageRank

تبلیغات